|
شب بدر شب قدر يا شام يلدا قصه يه دل تنگ دل شيرين دل مجنون دل ليلا زندگي خواب و خيال غير از اين حكمتي نداره دنيا مثل يكنيمكت سنگي كه نشسته رو تنش سايه رنگي عاشق سر گشته منم تو تپش تو نفس تو بقا كوه و كمر گشته منم به يمين و يسار و قفا از كجا بايد بگم ؟؟؟ ديگه باكره نيستم نه فكرم نه حرفم نه خودم ناراحت نيستم خوشحالم خيلي خوشحالم اما خسته ام خيلي خسته ام اگه جسم باكره نباشه مثل يه سيب گاز زده مي مونه كه امكان داره هر لحظه يه نفر ديگه ازت يه گازه ديگه بگيره ؛اما وقتي فكرت باكره نباشه يعني چشمت باز شده يعني رنگ زردي كه پشت رنگ فيروزه اي قايم شده ميبيني،اين بد نيست اصلا بد نيست فقط گاهي اوقات حس ميكني بايد داد بزني از ديده نديده از گفته نگفته بگي،حس ميكني بايد لباس فكرت رو در بياري و هر چي چاقو توي آشپزخونه ذهنت داري توي هوا پرتاب كني و خودت زيرشو بايستي تا شايد از دردات كم بشه. اما حالا من نمي تونم اين كارا رو بكنم نه توي فكرم نه توي دنياي واقعي همه آدما،آخه مجنون شدم وهزاران هزار تعهد دارم كه حالا كه فكرش رو ميكنم ميبينم من فقط بكارتم رو از دست ندادم بلكه زندگي و تنهاييم رو از دست دادم ناراحت نيستم چون اين زندگي رو بيشتر از زندگي قبلي و تنهاييم دوست دارم ولي اي كاش با شناخت بيشتري مجنون ميشدم چون الان مثل يه خمير تازه توي دست مجسمه ساز شدم كه هر جوري مي خواد بهم شكل ميده دور از اين كه امكان داره توي يه لحظه خمير فاسد بشه و خشك بشه(ابرو ريزي ،حرف مردم،نگاه مردم وشكستن خودم البته اينها خيلي وقت كه برام مهم نيست،مثل بكارتم كه هيچت مهم نبود) اميدوارم كه ورق بر گرده و هر دو خمير بشيم و انقدر بچرخيم تا به هم شكل بديم با در نظر گرفتن همه چيز... ميدونم كسي وبلاگم رو نمي خونه ام اگه خوندين و بد بود ببخشيد....
|
About![]()
برای بودنم نیازی به فریاد زدن نیست
Home
|