|
سازم رو توی دستم گرفتم شروع کردم به مضراب زدن دلم تنگ شده بود یواش یواش دو،ر،دو،ر،سی یادم رفته کلافه شدم دوباره مضراب سریع دیگه دستم جون نداره دیگه مثل قدیما خوب نمیزنم با 10 تا گام خسته شدم دوباره یه نگاه به سازم کردم حالم خوب نیست حوصله هیچ چیز رو ندارم دوباره دوباره دوباره مضراب زدم مثل قدیما به سازم نگاه نکردم اشک توی چشمام جمع شده بود سرم رو بالا گرفتم اشکام نیاد پایین دارم دیوونه میشم دیگه بریدم دیگه حوصله ندارم چرا فقط من باید بار به این سنگینی رو به دوش بکشم چرا هیچ کس هیچ کاری نمیکنه چرا همه نشستن و قدمهای من رو میشمارن؟ انگشت سبابه من ناخونش کوتاه بود داشتم با گوشت دستم مضراب میزدم سر انگشتم کبود شده بود دلم نمی خواست ساز رو کنار بزارم اونقدر زدم تا آروم شدم .....
|
About![]()
برای بودنم نیازی به فریاد زدن نیست
Home
|