تبليغاتX
جایی که پیاده رو تموم میشه

جایی که پیاده رو تموم میشه

هیچ کس منو تویه این پیاده رو تحویل نمیگیره.

 ماهیها تشنه ترینن

روی لباشون آب و آه

بخت ما هیها سیاه 

+نوشته شده در یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت23:45توسط sana | |

سازم رو توی دستم گرفتم  شروع کردم به مضراب زدن

دلم تنگ شده بود

یواش یواش

دو،ر،دو،ر،سی

یادم رفته

کلافه شدم

دوباره مضراب سریع

دیگه دستم جون نداره دیگه مثل قدیما  خوب نمیزنم با 10 تا گام خسته شدم

دوباره یه نگاه به سازم کردم حالم خوب نیست حوصله هیچ چیز رو ندارم

دوباره دوباره دوباره

مضراب زدم  مثل قدیما به سازم نگاه نکردم

اشک توی چشمام جمع شده بود

سرم رو بالا گرفتم  اشکام نیاد پایین

دارم دیوونه میشم دیگه بریدم دیگه حوصله ندارم چرا فقط من باید بار به این سنگینی رو به دوش بکشم

چرا هیچ  کس هیچ کاری نمیکنه چرا همه نشستن و قدمهای من رو میشمارن؟

انگشت سبابه من ناخونش کوتاه بود داشتم با گوشت دستم مضراب میزدم

سر انگشتم کبود شده بود

دلم نمی خواست ساز رو کنار بزارم

اونقدر زدم تا آروم شدم

.....

 

+نوشته شده در یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت21:6توسط sana | |

توی دنیای به این بزرگی...

مگه میشه که آدما هم دیگرو فراموش نکنن

.

.

.

.

.

.

.

دلتون آب من ۵ تا دونه خاله دارم

۱ دونشون رو دیدم

بقیه رو نه دیدم نه اسمشون رو بلدم

ببینین چه قدر دنیا بزرگه...

تازه از اون با حالتر

 من ۲ تا دونه دایی دارم که ۱ ماهه فهمیدم وجود خارجی دارن

ببین چقدر....

ولی یه عالمه دوست خوب دارم که اگه یه روز ازشون خبر نگیرم دلم می گیره

به نظر من شاید دنیا بزرگ باشه ولی بهتره

گردن بزرگ بودن دنیا نذاریم

این آدما هستن که تغییر می کنن ٬فراموش می کنن٬ دل می کنن ٬ دل می سپارن و ..... 

.

.

.

.

.

.

خدایا کمکم کن تا دیگران رو برای دلشون و برای دلم  دوست داشته باشم و فراموش نکنم

(این پست یه کم زیادی خودمونی شد ببخشید)

+نوشته شده در چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت12:26توسط sana | |