تبليغاتX
جایی که پیاده رو تموم میشه

جایی که پیاده رو تموم میشه

هیچ کس منو تویه این پیاده رو تحویل نمیگیره.

الان ساعت دقیقا ۳ بامداد (همون شب خودمون)هست

من کف کردم بد جوری

خواستم یکی از شعرای خودمو بذارم گفتم آدم یه کم الکی حرف بزنه چیزی نیمیشه که نه؟؟

یه چیزی واسم سوال شده :شما که وبلاگ من رو می خونید چند نفرتون فکر می کنید من عاشقم یا با عاشقا زیاد رفت و آمد دارم؟؟

کلا" شعرای من عشقولانه است؟؟

من تا حالا عاشق نشدم فقط بعضی از آدمای اطرافم رو خییییلی دوست دارم که از یکیشون نا امید شدم و تصمیم گرفتم دیگه زیاد تحویلش نگیرم مثل خودش(دختر فکر بد نکنین قابل توجه دخترا٬ فامیل هم هست)

خوب سوال ها مو جواب بدین مرسی

دیگه جونم واستون بگه که دوستای نزدیکم بهم کادوی ولن دادن ولی من هنوز کادو ندادم ولی میدم

یعنی آماده است فقط هنوز قاب نداره

خوب چرا دعوا می کنی  کف کردم دارم باهاتون صحبت می کنم کفم بخوابه

خوبببببب دیگه صحبت نمی کنم

+نوشته شده در شنبه 27 بهمن1386ساعت3:14توسط sana | |

آب شدم

پس کو آن که دم از فرهنگ میزد

در لا به لای بافت فرش به دنبال فضای خالی برای گم شدن بودم

نگاهم کرد

مهربان تر ازمادر

انگار که دانه ی خاکی هم جا به جا نشده بود*

اما شرمگین از سخن نسنجیده دیگران خود را در خود پنهان کردم

کاش نبودم که ببینم این لحظه ....

پ.ن آب از آب تکان نخوردن / هیچ اتفاقی

+نوشته شده در دوشنبه 22 بهمن1386ساعت16:12توسط sana | |

 

کنار آینه ایستاده فقط نگاه ما کنه

گاهی خودش رو به آینه نزدیک میکنه

گاهی با نگاه هم صحبتش توی آینه با صدای بلندو پر از شادی زیر آواز میزنه

گاهی هم از کم محلی هم صحبتش با درد آواز میخونه

تویه یه خونه ۴۰×۵۰ زندگی می کنه

سال پیش معشوقه اش به خاطر یه مریضی از دنیا رفت

حالا تنهاست ٬

اما توی دنیای آینه یه هم صحبت داره که هیچ وقت تنهاش نمی ذاره.

 

پ.ن من پ.ن نمیذاشتم ولی واسه ای پستم میزارم.

پ.ن اینی که در موردش نوشتم یه طوطی بیشتر نیست .

پ.ن کاش زندگی ساده تر آب خوردن نبود!!!!!(یادمون  رفته)

پ.ن من سنای راهتون میشم که یه وقت عزیزام توی پیدروشون زمین نخورن و دردشون بیاد٬البته اگه شما بخواین.

+نوشته شده در شنبه 20 بهمن1386ساعت2:25توسط sana | |

گم شدم

هر چه از این گوشه به آن گوشه میروم

نگاه آشنایی نیست

آمد

رفت

بانور آمد

با تاریکی رفت

اما نه در دل روشنی و نه در هیچ تاریکی

 نیافتم

 ندیدم

آن که مرا از درون به بیرون بکشد

 و مرا بی پروا یاری کند 

خودم

+نوشته شده در سه شنبه 16 بهمن1386ساعت23:12توسط sana | |

مدت زیادی از تولد برادر سکی کوچولو نگذشته بود . سکی مدام اصرار می کرد به پدر و مادرش که با نوزاد جدید تنهایش بگذارند
پدر و مادر می ترسیدند سکی هم مثل بیشتر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی کند و بخواهد به او آسیبی برساند . این بود که جوابشان همیشه نه بود . اما در رفتار سکی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر می شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصمیم گرفتند موافقت کنند .
سکی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالای در باز مانده بود و پدر و مادر کنجکاوش می توانستند مخفیانه نگاه کنند و بشنوند . آنها سکی کوچولو را دیدند که آهسته به طرف برادر کوچکترش رفت. صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت : نی نی کوچولو ، به من بگو خدا چه جوریه ؟ من داره یادم میره !

                                                             آن میلمن 

+نوشته شده در جمعه 12 بهمن1386ساعت11:41توسط sana | |

از پله های آپارتمان پایین اومدم

کنار خیابون منتظر ماشین ایستادم.

چند متر بالاتر آقایی با چتر کنار خیابون ایستاده بود.برف می یومد

بعد از نیم ساعت منتظر موندن یه تاکسی جولوی پام ایستاد اون آقا یه کمی جلو اومد ولی وقتی دید ماشین با حظور من پر میشه و قائدتا نمی تونه کنار من جلو بشینه  به جای اول برگشت

برگشتم نگاهش کردم گفتم آقا بیاین  با هم کنار میایم مشکلی نیست.

وقتی بر گشتم طرف ماشین دیدم خانومی که روی صندلی عقب نشسته بود نگاه بدی کرد(منم پر روبه رو نیوردم)

یه کم جلو تر خانوما پیاده شدن و اون اقا با تشکر رفت عقب نشست

مقصدمون یکی بود با هم پیاده شدیم

از ماشین که پیاده شدم کلام رو گذاشتم روی سرم دستم رو توی جیبم گذاشتم و شروع کردم به قدم زدن مثل همیشه سریع راه میرفتم

اقاهه پشت سرم داشت می یومد خودش رو بهم رسوند  و چتر رو اوردبالای سرم و همزمان گفتمی تونم چتر رو بالای سرتون بگیرم؟؟

گفتم ممنون اینجوری راحت ترم(قدم زدن توی پیادهروی باروونی رو دوست دارم البته بدون چتر)

گفت کنار خیابون که ایستاده بودین خواستم این کارو انجام بدم ولی ترسیدم ناراحت بشین

گفتم منم ترسیدم بهتون بگم سوار شین آخه همه آدما ظرفیتش رو ندارن

گفتم غکر کنم اگه بهتون نگفته بودم سوار شین هنوز کنار خیا بون ایستاده بودین

گفت۱۰۰٪

گفت دانشجویین ؟:گفتم نه بیکارم

گفت چی خوندی؟:گفتم گرافیک

گفت هنرمندی پس

گفتم اگه خدا قبول کنه

گفت من زبان خوندم . نفر دوم دانشگاه آزاد سال ۷۴ بودم.همه فکر می کردن من درسم رو ادامه میدم و استاد دانشگاه میشم ولی من وقتی لیسانس گرفتم وارد بانک شدم و برای بانک کار می کنم

گفت هنرمندا معمولا ساز هم میزنن شما....؟؟

گفتم دو سال پیش سه تار میزدم ولی دیگه نمی زنم(یه ذوقی کرد خودم توش موندم)

گفت چرا ؟؟گفتم ساز دست گرفتن روحیه  همراهی سازو می خواد که من ندارم 

گفت منم سه تار می زدم ولی یه ۲ ماهی هست شروع به زدن تار کردم ۳تا سه تار خیلی خوب هم دارم

رسیده بو د به مقصدش گفت من خونم توی منطقه بالاست اینجا اومدم خونه پدرم

گفت اگه سازتو توی دستات نگیری و گرمش نکنی سازت قهر می کنه فامیلشو گفت و ازم خواست برای دیدن آخرین جلسه تار با استادش برم

خداحافظی کرد و رفت

منم به راهم ادامه دادم "مثل همیشه"

(یه چیزی رو توی وجودو زنده کرد"نوای سازم" هم قدم خوبی بود)

 

+نوشته شده در یکشنبه 7 بهمن1386ساعت1:26توسط sana | |

می دونی

توی دلم یه چیزی هست

می خوام بگم

اما نمیشه

صدام بالا نمی یاد

می خوام ....

+نوشته شده در دوشنبه 1 بهمن1386ساعت1:9توسط sana | |