|
زندگانی شعری ست که تو باید بسرای آن را یا بخوانی آن را بشنوی آن را نیز دست کم باید آن را تحسین کنی تا از این راه به اردوی ترنم و طراوت برسی کاش شاعر باشی... مجتبی کاشانی
ماه تابیدو چو دید آن همه خاموش مرا نرم باز آمد و بگرفت در آغوش مرا گفت:"خاموش در این جا چه نشستی؟" گفتم:بوی محبوبه شب می برد از هوش مرا! بوی محبوبه شب ٬بوی بوی جنون پرور عشق وه ٬چه جادوست که از هوش برد بوش مرا بوی محبوبه شب ٬نغمه چنگیست لطیف که ز افلاک زمزمه در گوش مرا بوی محبوبه شب همچو شرابی گیراست مست و شیدا کند این جام پر از نوش مرا بوی محبوبه شب جلوه جادویی اوست آن که کردهست به یکباره فرا موش مرا. فریدون مشیری (این شبنم خانوم بهترین و عزیزترین دوست منه یه گلدون محبوبه شب داره که خیلی قربو ن صدقه اش میرهمنم واسه همین این شعر رو واسش گذاشتم توی وبلاگم در ضمن این شبنم خانم از خواهرم واسم عزیز تره)
در پهنه دشت رهنوردی پیداست
وندر پی آن قافله٬ گردی پیداست فریاد زدم ـ"دوباره دیداری هست؟" در چشم ستاره اشک سردی پیداست. فریدون مشیری
می خواهم رها همچون باد در دشت بدوم می خوام سریع همچون باران بر زمین کوبیده شوم می خواهم آرام همچون ابر سیال بر پهنه آسمان شنا کنم می خواهم همچون کوه استوار باشم می خواهم همچون آتش سوزان باشم می خواهم همچون گیاه از دل خاک جوانه زنم می خواهم همچون آب در دل خاک فرو بروم می خواهم انسان نباشم با صفت ها ی حیوانی
|
About![]()
برای بودنم نیازی به فریاد زدن نیست
Home
|