تبليغاتX
جایی که پیاده رو تموم میشه

جایی که پیاده رو تموم میشه

هیچ کس منو تویه این پیاده رو تحویل نمیگیره.

لال از دنیا نری نظربذار 

+نوشته شده در دوشنبه 30 مهر1386ساعت17:31توسط sana | |

فکر می کردم تو رو دیدم

یه تولد یه طلوع تو غروب آشنایی

ندونستم که رسیدن یه بهونس

یه بهونه واسه لحظه جدایی

بی تو غریب غربتم آماده شکستنم

با من بمون با من که عاشقت منم

ندونستم نرسیده تو شروع قصه می ری

آرزوی زندگی رو میری ازم می گیری

ندونستم که رسیدن یه بهونه ست واسه رفتن

واسه پر پر شدن تو

واسه ویرون شدن من

......

+نوشته شده در دوشنبه 30 مهر1386ساعت15:43توسط sana | |

يکي از خدا مي پرسه :اي خدا 10 میلیارد سال برات چقدره؟

 خدا ميگه يک دقيقه .

بدش مي پرسه10 میلیارد دلار برات چقدر ارزش داره؟

خدا ميگه 1 سنت.

ميگه پس اي خدا واسه من 1 سنت بده

خدا ميگه باشه فقط 1 دقيقه صبر کن

+نوشته شده در دوشنبه 30 مهر1386ساعت15:23توسط sana | |

 

خوشکلن نه؟؟؟

+نوشته شده در دوشنبه 30 مهر1386ساعت2:46توسط sana | |

هیچ کس منو دوست نداره

+نوشته شده در شنبه 28 مهر1386ساعت2:47توسط sana | |

نگاه کن

 بیبین

چه ساده 

بی تو قدم بر میدارم

ولی در اعماق وجودم

نیاز به تو

به یک همراه را احساس می کنم

ولی

ولی هنوز هم پیاده رو هست

و هم قدم های من استوار و محکم

من به یادت در تمام قدم ها و در تمام نفسهایم بودم و هستم

تو مرا فراموش کردی

همان تور که ...............

+نوشته شده در جمعه 27 مهر1386ساعت19:52توسط sana | |

هيچ کس تنهايي ام را حس نکرد

لحظه هاي ويرانيم را حس نکرد

در تمام لحظه هايم هيچ کس خلوت تنهاييم را حس نکرد

آسمان غم گرفته ام هيچگاه برکه طوفانيم را حس نکرد

آن که سامان غزل هايم اوست بي سر و سامانيم را حس نکرد

+نوشته شده در جمعه 27 مهر1386ساعت2:20توسط sana | |

کسی با دردهایم آشنا نیست

وبا رنگ صدایم آشنا نیست

غم را با کدامین نی بنالم؟

که چوپان با نوایم آشنا نیست

سکوت سرد چشمان غریبم

برای آشنایم آشنا نیست

مسیر ناله ام در جاده جا ماند

زمین با رد پایم آشنا نیست

 

+نوشته شده در جمعه 27 مهر1386ساعت2:17توسط sana | |

نیمه شب در بستر خاموش سرد
ناله کرد از رنج بی همبستری
سر ، میان هر دو دست خور فشرد
از غم تنهایی و بی همسری
رغبتی شیرین و طاقت سوز و تند
 در دل آشفته اش بیدار شد
گرمی خون ، گونه اش را رنگ زد
روشنی ها پیش چشمش تار شد
 آرزویی ، همچو نقشی نیمه رنگ
سر کشید و جان گرفت و زنده شد
شد زنی زیبا و شوخ و ناشناس
چهره اش در تیرگی تابنده شد
 دیده اش در چهره ی زن خیره ماند
 ره ، چه زیبا و چه مهر آمیز بود
 چنگ بر دامان او زد بی شکیب
 لیک رویایی خیال انگیز بود
 در دل تاریک شب ، بازو گشود
وان خیال زنده را در بر گرفت
اشک شوقی پیش پای او فشاند
 دامنش را بر دو چشم تر گرفت
 بوسه زد بر چهره ی زیبای او
بوسه زد ،‌اما به دست خویش زد
خست با دندان لب او را ، ولی
بر لبان تشنه ی خود نیش زد
گرمی شب ، زوزه ی سگ های شهر
پرده ی رؤیای او را پاره کرد
 سوزش جانکاه نیش پشه ها
درد بی درمان او را چاره کرد
 نیم خیزی کرد و در بستر نشست
 بر لبان خشک سیگاری نهاد
 داور اندیشه ی مغشوش او
 پیش او ، بنوشته ی مغشوش او
 پیش او ، بنوشته طوماری نهاد
وندر آن طومار ، نام آن کسان
 کز ستم ها کامرانی می کنند
دسترنج خلق می سوزند و ، خویش
فارغ از غم زندگانی می کنند
نام آنکس کز هوس هر شامگاه
 در کنار آرد زنی یا دختری
روز ، کوشد تا شکار او شود
 شام دیگر ،‌ دلفریب دیگری
او درین بستر به خود پیچید مگر
 رغبتی سوزنده را تسکین دهد
وان دگر هر شب به فرمان هوس
نو عروسی تازه را کابین دهد
سردی ی تسکین جانفرسای او
 چون غبار افتاد بر سیمای او
 زیر این سردی ،
 به گرمی می گداخت
اخگری از کینه ی فردای او

+نوشته شده در چهارشنبه 25 مهر1386ساعت19:37توسط sana | |

هیچ دانی ز چه در زندانم ؟
دست در جیب جوانی بردم
ناز شستی نه به چنگ آورده
ناگهان سیلی ی سختی خوردم
من ندانم که پدر کیست مرا
یا کجا دیده گشودم به جهان
که مرا زاد و که پرورد چنین
سر پستان که بردم به دهان
هرگز این گونه ی زردی که مراست
لذت بوسه ی مادر نچشید
پدری ، در همه ی عمر ، مرا
دستی از عاطفه بر سر نکشید
کس ، به غمخواری ، بیدار نماند
بر سر بستر بیماری من
بی تمنایی و بی پاداشی
کس نکوشید پی یاری ی من
گاه لرزیده ام از سردی ی دی
گاه نالیده ام از گرمی ی ی تیز
خفته ام گرسنه با حسرت نان
گوشه ی مسجد و بر کهنه حصیر
گاهگاهی که کسی دستی برد
بر بناگوش من و چانه ی من
داشتم چشم ، که آماده شود
نوبتی شام شبی خانه ی من
لیک آن پست ،‌ که با جام تنم
می رهید از عطش سوزانی
نه چنان همت والایی داشت
که مرا سیر کند با نانی
با همه بی سر و سامانی خویش
باز چندین هنر آموخته ام
نرم و آرام ز جیب دگران
بردن سیم و زر آموخته ام
نیک آموخته ام کز سر راه
ته سیگار چسان بردارم
تلخی ی دود چشیدم چو از او
نرم ، در جیب کسان بگذارم
یا به تیغی که به دستم افتد
جامه ی تازه ی طفلان بدرم
یا کمین کرده و از بار فروش
سیب سرخی به غنیمت ببرم
با همه چابکی اینک ، افسوس
دیرگاهی است که در زندانم
بی خبر از غم نکامی ی خویش
روز و شب همنفس رندانم
شادم از اینکه مرا ارزش آن
هست در مکتب یاران دگر
که بدان طرفه هنرها که مراست
بفزایند هزاران دگر

+نوشته شده در سه شنبه 24 مهر1386ساعت4:42توسط sana | |

وقتی که سیم حکم کند زر خدا شود
وقتی دروغ داور هــــــــر ماجرا شــــود
وقتی که سوسمارصفت پیش آفتاب
یـــک رنگ رنگها شود و رنــگها شود
وقتی هوا هوای تنفس هــوای زیست
سرپوش مرگ بر سر صدها صـدا شود
وقتی که دامن شرف و نطفه گیر شرم
رجــــــاله خیز گردد و پتــــیاره زا شود
وقتی در انتظار یکی پــــاره استخوان
هنگامه ای ز جنبش دمها به پا شود
بگذار در بزرگی این منجلاب یاس
دنیای من بــــه کوچکی انزوا شود

+نوشته شده در سه شنبه 24 مهر1386ساعت4:18توسط sana | |

               

درخت ها کله پا شدنوبرای خودشون راحت به این طرف و

اون طرف میرن،

اتوبوس ها پرواز می کنن و ساختمون ها آویزون شدن،

گاهی بد نیست که به دنیا

از دیده تازه نگاه کرد.

(شل سیلور استاین)

+نوشته شده در سه شنبه 24 مهر1386ساعت3:40توسط sana | |