تبليغاتX
جایی که پیاده رو تموم میشه

جایی که پیاده رو تموم میشه

هیچ کس منو تویه این پیاده رو تحویل نمیگیره.

پایان بکارت.

زندگي شبي قشنگه

شب بدر شب قدر يا شام يلدا

قصه يه دل تنگ

 دل شيرين دل مجنون دل ليلا

زندگي خواب و خيال

غير از اين حكمتي نداره دنيا

مثل يكنيمكت سنگي

 كه نشسته رو تنش سايه رنگي

عاشق سر گشته منم

تو تپش تو نفس تو بقا

كوه و كمر گشته منم

 به يمين و يسار و قفا

از كجا بايد بگم ؟؟؟
نميدونم

ديگه باكره نيستم

نه فكرم نه حرفم نه خودم

ناراحت نيستم خوشحالم خيلي خوشحالم اما خسته ام خيلي خسته ام

اگه جسم باكره نباشه مثل يه سيب گاز زده مي مونه كه امكان داره هر لحظه يه نفر ديگه ازت يه گازه ديگه بگيره ؛اما وقتي فكرت باكره نباشه يعني چشمت باز شده يعني رنگ زردي كه پشت رنگ فيروزه اي قايم شده ميبيني،اين بد نيست اصلا بد نيست فقط گاهي اوقات حس ميكني بايد داد بزني از ديده نديده از گفته نگفته بگي،حس ميكني بايد لباس فكرت رو در بياري و هر چي چاقو توي آشپزخونه ذهنت داري  توي هوا پرتاب كني و خودت زيرشو بايستي تا شايد از دردات كم بشه.

اما حالا من نمي تونم اين كارا رو بكنم نه توي فكرم نه توي دنياي واقعي همه آدما،آخه مجنون شدم وهزاران هزار تعهد دارم كه حالا كه فكرش رو ميكنم ميبينم من فقط بكارتم رو از دست ندادم بلكه زندگي و تنهاييم رو از دست دادم

ناراحت نيستم چون اين زندگي رو بيشتر از زندگي قبلي و تنهاييم دوست دارم

ولي اي كاش با شناخت بيشتري مجنون ميشدم چون الان مثل يه خمير تازه توي دست مجسمه ساز شدم كه هر جوري مي خواد بهم شكل ميده دور از اين كه امكان داره توي يه لحظه خمير فاسد بشه و خشك بشه(ابرو ريزي ،حرف مردم،نگاه مردم وشكستن خودم البته اينها خيلي وقت كه برام مهم نيست،مثل بكارتم كه هيچت مهم نبود)

اميدوارم كه ورق بر گرده و هر دو خمير بشيم و انقدر بچرخيم تا به هم شكل بديم با در نظر گرفتن همه چيز...

ميدونم كسي وبلاگم رو نمي خونه ام اگه خوندين و بد بود ببخشيد....

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 مرداد1388ساعت 12:52  توسط sana  | 

روزها از پس یکدیگر میگذرند

و من هنوز چون درختی

در میان این پیاده رو

در انتظار نوازش خورشیدم./

+ نوشته شده در  جمعه 15 آذر1387ساعت 14:34  توسط sana  | 

گفتگو

یکی فریاد سر داد که کو آن که ندای یاری داده بود

جواب آمد تو بنده خوب من بودی

فریاد سر داد اگر خوب بودم پس چرا ندادی آن چه که وعده داده بودی

جواب آمد تو فریب خوردی فریب از کسی که از تو کمتر بود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 مهر1387ساعت 11:0  توسط sana  | 

نجات دهنده خسته است

و بندگان هنوز دست به دامانش

غافل از همه چیز

برای آنان که رفتند طلب آمورزش می کنند

+ نوشته شده در  جمعه 12 مهر1387ساعت 0:48  توسط sana  | 

تاب

مادر بزرگ٬تاب را فرستاد.

خدا نسیم را.

تکان دادن تاب هم با خودم.

حالا درخت دیگر را چه کسی می آورد؟!

عمو شلی

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 شهریور1387ساعت 15:4  توسط sana  | 

حریر تنم با نسیم خنک در حال حرکت

پر از احساس خوب برای زندگی

می خوام آزاد و با نسیم تمام زندگی رو تسخیر کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 مرداد1387ساعت 20:21  توسط sana  | 

بعضی از آدما فقط ازدور قشنگن

همیشه از نزدیک شدن به این جور آدما

و لمس افکارشون پشیمون شدم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 مرداد1387ساعت 16:39  توسط sana  | 

دشت رویایی


به یاد دارم که روزی رویای این را داشتم که در میان دشتی پر از گل دخترکی باشم ساده

و سبک بال با نسیم بهاری به این و آن سو حرکت کنم

حال آن خیال کودکانه هر روز از ذهن پریشان این دخترک بالغ پاک خواهد شد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 تیر1387ساعت 10:3  توسط sana  | 

ماهی ها......

 ماهیها تشنه ترینن

روی لباشون آب و آه

بخت ما هیها سیاه 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 23:45  توسط sana  | 

دیوونه

سازم رو توی دستم گرفتم  شروع کردم به مضراب زدن

دلم تنگ شده بود

یواش یواش

دو،ر،دو،ر،سی

یادم رفته

کلافه شدم

دوباره مضراب سریع

دیگه دستم جون نداره دیگه مثل قدیما  خوب نمیزنم با 10 تا گام خسته شدم

دوباره یه نگاه به سازم کردم حالم خوب نیست حوصله هیچ چیز رو ندارم

دوباره دوباره دوباره

مضراب زدم  مثل قدیما به سازم نگاه نکردم

اشک توی چشمام جمع شده بود

سرم رو بالا گرفتم  اشکام نیاد پایین

دارم دیوونه میشم دیگه بریدم دیگه حوصله ندارم چرا فقط من باید بار به این سنگینی رو به دوش بکشم

چرا هیچ  کس هیچ کاری نمیکنه چرا همه نشستن و قدمهای من رو میشمارن؟

انگشت سبابه من ناخونش کوتاه بود داشتم با گوشت دستم مضراب میزدم

سر انگشتم کبود شده بود

دلم نمی خواست ساز رو کنار بزارم

اونقدر زدم تا آروم شدم

.....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 21:6  توسط sana  | 

دنیا خیلییییییییییییی...

توی دنیای به این بزرگی...

مگه میشه که آدما هم دیگرو فراموش نکنن

.

.

.

.

.

.

.

دلتون آب من ۵ تا دونه خاله دارم

۱ دونشون رو دیدم

بقیه رو نه دیدم نه اسمشون رو بلدم

ببینین چه قدر دنیا بزرگه...

تازه از اون با حالتر

 من ۲ تا دونه دایی دارم که ۱ ماهه فهمیدم وجود خارجی دارن

ببین چقدر....

ولی یه عالمه دوست خوب دارم که اگه یه روز ازشون خبر نگیرم دلم می گیره

به نظر من شاید دنیا بزرگ باشه ولی بهتره

گردن بزرگ بودن دنیا نذاریم

این آدما هستن که تغییر می کنن ٬فراموش می کنن٬ دل می کنن ٬ دل می سپارن و ..... 

.

.

.

.

.

.

خدایا کمکم کن تا دیگران رو برای دلشون و برای دلم  دوست داشته باشم و فراموش نکنم

(این پست یه کم زیادی خودمونی شد ببخشید)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 12:26  توسط sana  | 

دید مثبت

چیز بد تو دنیا وجود نداره!!!

سارا ۶ساله                                          

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 23:48  توسط sana  | 

فقط واسه شما نوشتم

خدا خدا کنان در این سوی دیوار در انتظار روز موعود بودم

تا شاید آن سوی دیوار را ببینم

غافل از این که شاید درآن سوی دیوار چیزی که در ذهن پریشان من می گذرد نباشد

*عید خوبی نبود

*پشیمون شدم آرزو کردم همه خانوادم یه روز فقط یه روز کنار هم باشن

*بابام کادوی تولدم بهم ۲ تا فحش آبدار داد جاتون خالی

*با نا رضایتی تمام از ۲۷ تا ۱۷ بوشهر بودم و از ۱۷ تا ۲۱ شیراز جاتون خالی  (خونه به خونه بود)

*همه چیز دوباره بهم ریخته

مستیم درد منو دیگه دوا نمی کنه

غم با من زاده شده من و رها نمی کنه

شب که از راه میرسه غربتم با هاش می یاد

توی کو چه های شهر باز صدای پاش می یاد

من غمای کنم و بر می دارم که توی می خونه ها جا بزارم

می بینم یکی میاد از می خونه زیر لب مستونه اواز می خونه

مستیم درد منو دیگه دوا نمی کنه

غم با من زاده شده منو رها نمی کنه

گرمی مستی میاد توی رگ های تنم

می دونم دلم میخواد با یکی حرف بزنم

کی میاد به حرفای من گوش بده

آخه من غریبه هستم با همه

یکی آشنا میاد به چشم من

ولی ازبخت بدم اونم غمه

.......

*باز دلم مثل همیشه خالی باز دلم گریه تنهایی می خواد

بر میگردم ببینم کسی نیست می بینم غم داره دنبالم می یاد

*این هم از حال  و روز من 

(نمی خواستم این پست رو بذارم ولی خوب انگار نشد.....)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 0:17  توسط sana  | 

عید-بوشهر

 ای بابا

همه میگن عیده

بوی عید می یاد

وا الله به خدا از عید و بوی عید فقط خونه تکونی مهمون داری بوی انواع شوینده بوی غذا به من رسیده

سال ۱۳۸۶ سر سفره عید انقدر گفتم حول حالنا الا احسن الحال

این مقلب القلوب به حرف این بندش گوش نداد

امسال یعنی سال ۱۳۸۷ که عیدم ساعت ۹ تصمیم دارم روزم و خراب نکنم  بگیرم تا ۱۰بخوابم

بگذریم از این که خونه تکونی کردم اونم تنهایی ولی دیگه نه مهمون داری می کنم نه این که غذا درست می کنم چون پدر گرامی کل فامیل رو ۱ هفته مچل کردن حالا هم می گن بیاین بوشهر

ما که رفتنی شدیم

یه مدتی نمیشه وبلاگ رو آپ کنم البته می دونم خوشحال میشین ولی خوب .....

سال خوبی داشته باشین  یه سال پر از شادی و موفقیت

به همه فروردینی ها هم تبریک مخصوص میگم

عیدی ما هم فراموش نشه

 

+ نوشته شده در  شنبه 25 اسفند1386ساعت 20:33  توسط sana  | 

آرزو

من نمی دونم

یعنی میدونم

ولی فکر کنم همش فانتزی باشه چون بهشون نمی رسم یا اینکه میدونم غیر ممکن هستن

مثلا

آرزو میکنم ماهی قرمز بشم و توی یه حوض بزرگ پر از خورده های یخ بپرم آخه غمها توی سرما یخ می زنن و شادی همیشه با یه حس خن مییاد سراغ آدم چون من خیلی داغم میپرم توی حوض یخ

آرزو میکنم زمان متوقف بشه تا من بتونم هر کاری دلم می خواد انجام بدم و کسی هم نفهمه که کارمنه(مثلا

گشتن آدمای بد)

آرزو میکنم با داوینچی هم صحبت بشم و استاد نقاشیم داوینچی باشه

آرزو میکنم سنگ فرش پیاده روم از طلا بشه

 آرزو میکنم به عقب برگردمو و به جای سوزوندن شعرا و خاطراتم همه ی مجله های زرد رو بسوزونم

آرزو  میکنم چشمام رو ببندم و وقتی باز می کنم هر سازی که دستم میدن بدون وقفه شروع به نواختن اونا بکنم

آرزو میکنم آینده به موقع بیاد

آرزو میکنم زندگی های قبلی خودم رو در حالت عادی(هوشیاری کامل)به یاد بیارم

آرزو می کنم مامانم زنده بشه

آرزو میکنم بابام عاقل بشه

آرزو میکنم همه خانوادم یه روز فقط یه روز کنار هم باشن

 

آرزو میکنم خودم رو پیدا کنم و مثل قبل فقط سنا باشم

آرزو میکنم تابلوی 1.30× 2 نیمه کارم تموم بشه

آرزو میکنم وارد یه دانشگاه توپ بشم

آرزو میکنم یه شرکت تبلیغاتی بزرگ بزنم

آرزو میکنم  جسارت پیدا کنم و از بقیه بپرسم مامانم چرا فوت شده

آرزو میکنم ...برگرده ایران

آرزو میکنم سفارش کارام بیشتر بشه

آرزو میکنم همه چیز خوب بشه

آرزو میکنم همه آدما به آرزو های خوبشون برسن آخه من یه سری آخه من یه سری آرزوی بد داشتم صلاح ندیدم اینجا بنویسم

 

من از آرزو هام زیاد مطمئن نیستم دقیقا نمی دونم کدو ماکلاسیکن کدوما غفانتزی ولی خوب بنا به احساسی که داشتم جداشون کردم

 

 

من هم از دوستای خوبم میراد٬افسانه٬شقایق٬ع.ر.ش٬ ناشناس ٬شاهرخ٬ بهار٬ دریا٬و دختر عموی گلم سودی و خودم دعوت می کنم که آرزو های کلاسیک و فانتزیشون رو همونجوری که آقا مهدی توضیح دادن بنویسن

 

مرسی 

 

+ نوشته شده در  شنبه 18 اسفند1386ساعت 14:40  توسط sana  | 

برگشت

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 اسفند1386ساعت 10:17  توسط sana  | 

زيباترين قلب

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب

را درتمام آن منطقه دارد . جمعيت زياد جمع شدند . قلب او كاملاً سالم بود و

هيچ خدشه‌اي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستي

زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده‌اند.

مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت .

ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست .

مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با

قدرت تمام مي‌تپيد اما پر از زخم بود. قسمت‌هايي از قلب او

برداشته شده و تكه‌هايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستي

جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشه‌هايي

دندانه دندانه درآن ديده مي‌شد.

در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه‌اي آن را

پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود مي‌گفتند

كه چطور او ادعا مي‌كند كه زيباترين قلب را دارد؟

مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي مي‌كني؛

قلب خود را با قلب من مقايسه كن ؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش

است .

پير مرد گفت : درست است . قلب تو سالم به نظر مي‌رسد اما من

هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي‌كنم. هر زخمي نشانگر

انساني است كه من عشقم را به او داده‌ام، من بخشي از قلبم

را جدا كرده‌ام و به او بخشيده‌ام. گاهي او هم بخشي از قلب

خود را به من داده است كه به جاي آن تكه‌ي بخشيده شده قرار داده‌ام؛

اما چون اين دو عين هم نبوده‌اند گوشه‌هايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد

كه برايم عزيزند؛ چرا كه ياد‌آور عشق ميان دو انسان هستند.

بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده‌ام اما آنها چيزي

از قلبشان را به من نداده‌اند، اينها همين شيارهاي عميق هستند .

گرچه دردآور هستند اما ياد‌آور عشقي هستند كه داشته‌ام .

اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه‌اي

كه من در انتظارش بوده‌ام پركنند، پس حالا مي‌بيني كه زيبايي واقعي چيست ؟

مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه‌هايش سرازير

مي‌شد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌اي

بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و

در گوشه‌اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به

جاي قلب مرد جوان گذاشت .

مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود

زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود .

+ نوشته شده در  جمعه 10 اسفند1386ساعت 23:2  توسط sana  | 

دنیا دو روزه

بگذر ز من ای آشنا چون از تو من دیگر گذشتم

دیگر تو هم بیگانه شو چون دیگران با سر گذشتم

می خواهم عشقت در دل بمیرد

 می خواهم دیگر در سر یادت پایان بگیرد

باور کن بعد از تو دیگری جایت را در قلبم نمی گیرد

هر عشقی می میرد

خاموشی می گیرد

عشق تو نمی میرد

باورکن بعد از تو دیگری در قلبم جایت را نمی گیرد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 اسفند1386ساعت 21:15  توسط sana  | 

مولوی

                رهی جز کعبه و بتخانه می پویم چو میبینم 

                    گروهی بت پرست اینجا و مشتی خود پرست آنجا  

مولوی                       

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 اسفند1386ساعت 0:17  توسط sana  | 

آهان....

الان ساعت دقیقا ۳ بامداد (همون شب خودمون)هست

من کف کردم بد جوری

خواستم یکی از شعرای خودمو بذارم گفتم آدم یه کم الکی حرف بزنه چیزی نیمیشه که نه؟؟

یه چیزی واسم سوال شده :شما که وبلاگ من رو می خونید چند نفرتون فکر می کنید من عاشقم یا با عاشقا زیاد رفت و آمد دارم؟؟

کلا" شعرای من عشقولانه است؟؟

من تا حالا عاشق نشدم فقط بعضی از آدمای اطرافم رو خییییلی دوست دارم که از یکیشون نا امید شدم و تصمیم گرفتم دیگه زیاد تحویلش نگیرم مثل خودش(دختر فکر بد نکنین قابل توجه دخترا٬ فامیل هم هست)

خوب سوال ها مو جواب بدین مرسی

دیگه جونم واستون بگه که دوستای نزدیکم بهم کادوی ولن دادن ولی من هنوز کادو ندادم ولی میدم

یعنی آماده است فقط هنوز قاب نداره

خوب چرا دعوا می کنی  کف کردم دارم باهاتون صحبت می کنم کفم بخوابه

خوبببببب دیگه صحبت نمی کنم

+ نوشته شده در  شنبه 27 بهمن1386ساعت 3:14  توسط sana  |