|
-وای این هم جالبه
اینو ببین چه جوری نگاه میکنه عجب تبلیغاتی تو این انتخابات سهم من این بود که پوستر های تبلیغاتی ببینم جالب تر از اون این بود که حتی با نگاه کردن به پوستر ها هم می شد فهمید چه کسی آدم تحصیل کرده و زیرکی و چه کسی چقدر خرج کرده تا نشون بده که بهتر می تونه که کشور با تمدن ۲۵۰۰ ساله اش (شاید بیشتر) رو بهتر اداره کنه یکی روی کاغذ هایی همچون کارتن(مقوایی با رنگ نخودی )پوستر چاپ کرده یکی اونقدر رنگ توی بنر تبلیغاتیش هست که آدم دقیقا ۵ دقیقه(زمان برای فهمیدن یک پوستر)میخ کوب خودش میکنه٬واسه یکی آدمایی که مثل خط کش می مونن تبلیغ می کنن واسه اون یکی توی خیابون موتور سوارا بوروشور توی هوا ول می کنن تا بچسبه به صورتت و خوب ببینی که دولت رو باید دست کی بدی!!!!! واقعا حضور !!!! من مهم ؟؟؟؟؟؟ فکر میکنم اینا همش یه بازی واسه پنهون کردن چیزی که مردم نباید ازش سر در بیارن(امیدورم که دل مردمی که هیچ چیزی از سیاست نمی دونن نشکنه) یا حق
روزها از پس یکدیگر میگذرند
و من هنوز چون درختی در میان این پیاده رو در انتظار نوازش خورشیدم./
یکی فریاد سر داد که کو آن که ندای یاری داده بود جواب آمد تو بنده خوب من بودی فریاد سر داد اگر خوب بودم پس چرا ندادی آن چه که وعده داده بودی جواب آمد تو فریب خوردی فریب از کسی که از تو کمتر بود
نجات دهنده خسته است
و بندگان هنوز دست به دامانش غافل از همه چیز برای آنان که رفتند طلب آمورزش می کنند
مادر بزرگ٬تاب را فرستاد. خدا نسیم را. تکان دادن تاب هم با خودم. حالا درخت دیگر را چه کسی می آورد؟! عمو شلی
حریر تنم با نسیم خنک در حال حرکت پر از احساس خوب برای زندگی می خوام آزاد و با نسیم تمام زندگی رو تسخیر کنم
بعضی از آدما فقط ازدور قشنگن
همیشه از نزدیک شدن به این جور آدما و لمس افکارشون پشیمون شدم
به یاد دارم که روزی رویای این را داشتم که در میان دشتی پر از گل دخترکی باشم ساده و سبک بال با نسیم بهاری به این و آن سو حرکت کنم حال آن خیال کودکانه هر روز از ذهن پریشان این دخترک بالغ پاک خواهد شد
ماهیها تشنه ترینن روی لباشون آب و آه بخت ما هیها سیاه
سازم رو توی دستم گرفتم شروع کردم به مضراب زدن دلم تنگ شده بود یواش یواش دو،ر،دو،ر،سی یادم رفته کلافه شدم دوباره مضراب سریع دیگه دستم جون نداره دیگه مثل قدیما خوب نمیزنم با 10 تا گام خسته شدم دوباره یه نگاه به سازم کردم حالم خوب نیست حوصله هیچ چیز رو ندارم دوباره دوباره دوباره مضراب زدم مثل قدیما به سازم نگاه نکردم اشک توی چشمام جمع شده بود سرم رو بالا گرفتم اشکام نیاد پایین دارم دیوونه میشم دیگه بریدم دیگه حوصله ندارم چرا فقط من باید بار به این سنگینی رو به دوش بکشم چرا هیچ کس هیچ کاری نمیکنه چرا همه نشستن و قدمهای من رو میشمارن؟ انگشت سبابه من ناخونش کوتاه بود داشتم با گوشت دستم مضراب میزدم سر انگشتم کبود شده بود دلم نمی خواست ساز رو کنار بزارم اونقدر زدم تا آروم شدم .....
توی دنیای به این بزرگی...
مگه میشه که آدما هم دیگرو فراموش نکنن . . . . . . . دلتون آب من ۵ تا دونه خاله دارم ۱ دونشون رو دیدم بقیه رو نه دیدم نه اسمشون رو بلدم ببینین چه قدر دنیا بزرگه... تازه از اون با حالتر من ۲ تا دونه دایی دارم که ۱ ماهه فهمیدم وجود خارجی دارن ببین چقدر.... ولی یه عالمه دوست خوب دارم که اگه یه روز ازشون خبر نگیرم دلم می گیره به نظر من شاید دنیا بزرگ باشه ولی بهتره گردن بزرگ بودن دنیا نذاریم این آدما هستن که تغییر می کنن ٬فراموش می کنن٬ دل می کنن ٬ دل می سپارن و ..... . . . . . . خدایا کمکم کن تا دیگران رو برای دلشون و برای دلم دوست داشته باشم و فراموش نکنم (این پست یه کم زیادی خودمونی شد ببخشید)
چیز بد تو دنیا وجود نداره!!! سارا ۶ساله
خدا خدا کنان در این سوی دیوار در انتظار روز موعود بودم تا شاید آن سوی دیوار را ببینم غافل از این که شاید درآن سوی دیوار چیزی که در ذهن پریشان من می گذرد نباشد *عید خوبی نبود *پشیمون شدم آرزو کردم همه خانوادم یه روز فقط یه روز کنار هم باشن *بابام کادوی تولدم بهم ۲ تا فحش آبدار داد جاتون خالی *با نا رضایتی تمام از ۲۷ تا ۱۷ بوشهر بودم و از ۱۷ تا ۲۱ شیراز جاتون خالی (خونه به خونه بود) *همه چیز دوباره بهم ریخته مستیم درد منو دیگه دوا نمی کنه غم با من زاده شده من و رها نمی کنه شب که از راه میرسه غربتم با هاش می یاد توی کو چه های شهر باز صدای پاش می یاد من غمای کنم و بر می دارم که توی می خونه ها جا بزارم می بینم یکی میاد از می خونه زیر لب مستونه اواز می خونه مستیم درد منو دیگه دوا نمی کنه غم با من زاده شده منو رها نمی کنه گرمی مستی میاد توی رگ های تنم می دونم دلم میخواد با یکی حرف بزنم کی میاد به حرفای من گوش بده آخه من غریبه هستم با همه یکی آشنا میاد به چشم من ولی ازبخت بدم اونم غمه ....... *باز دلم مثل همیشه خالی باز دلم گریه تنهایی می خواد بر میگردم ببینم کسی نیست می بینم غم داره دنبالم می یاد *این هم از حال و روز من (نمی خواستم این پست رو بذارم ولی خوب انگار نشد.....)
ای بابا
همه میگن عیده بوی عید می یاد وا الله به خدا از عید و بوی عید فقط خونه تکونی مهمون داری بوی انواع شوینده بوی غذا به من رسیده سال ۱۳۸۶ سر سفره عید انقدر گفتم حول حالنا الا احسن الحال این مقلب القلوب به حرف این بندش گوش نداد امسال یعنی سال ۱۳۸۷ که عیدم ساعت ۹ تصمیم دارم روزم و خراب نکنم بگیرم تا ۱۰بخوابم بگذریم از این که خونه تکونی کردم اونم تنهایی ولی دیگه نه مهمون داری می کنم نه این که غذا درست می کنم چون پدر گرامی کل فامیل رو ۱ هفته مچل کردن حالا هم می گن بیاین بوشهر ما که رفتنی شدیم یه مدتی نمیشه وبلاگ رو آپ کنم البته می دونم خوشحال میشین ولی خوب ..... سال خوبی داشته باشین یه سال پر از شادی و موفقیت به همه فروردینی ها هم تبریک مخصوص میگم عیدی ما هم فراموش نشه
من نمی دونم یعنی میدونم ولی فکر کنم همش فانتزی باشه چون بهشون نمی رسم یا اینکه میدونم غیر ممکن هستن مثلا آرزو میکنم ماهی قرمز بشم و توی یه حوض بزرگ پر از خورده های یخ بپرم آخه غمها توی سرما یخ می زنن و شادی همیشه با یه حس خن مییاد سراغ آدم چون من خیلی داغم میپرم توی حوض یخ آرزو میکنم زمان متوقف بشه تا من بتونم هر کاری دلم می خواد انجام بدم و کسی هم نفهمه که کارمنه(مثلا گشتن آدمای بد) آرزو میکنم با داوینچی هم صحبت بشم و استاد نقاشیم داوینچی باشه آرزو میکنم سنگ فرش پیاده روم از طلا بشه آرزو میکنم به عقب برگردمو و به جای سوزوندن شعرا و خاطراتم همه ی مجله های زرد رو بسوزونم آرزو میکنم چشمام رو ببندم و وقتی باز می کنم هر سازی که دستم میدن بدون وقفه شروع به نواختن اونا بکنم آرزو میکنم آینده به موقع بیاد آرزو میکنم زندگی های قبلی خودم رو در حالت عادی(هوشیاری کامل)به یاد بیارم آرزو می کنم مامانم زنده بشه آرزو میکنم بابام عاقل بشه آرزو میکنم همه خانوادم یه روز فقط یه روز کنار هم باشن آرزو میکنم خودم رو پیدا کنم و مثل قبل فقط سنا باشم آرزو میکنم تابلوی 1.30× 2 نیمه کارم تموم بشه آرزو میکنم وارد یه دانشگاه توپ بشم آرزو میکنم یه شرکت تبلیغاتی بزرگ بزنم آرزو میکنم جسارت پیدا کنم و از بقیه بپرسم مامانم چرا فوت شده آرزو میکنم ...برگرده ایران آرزو میکنم سفارش کارام بیشتر بشه آرزو میکنم همه چیز خوب بشه آرزو میکنم همه آدما به آرزو های خوبشون برسن آخه من یه سری آخه من یه سری آرزوی بد داشتم صلاح ندیدم اینجا بنویسم من از آرزو هام زیاد مطمئن نیستم دقیقا نمی دونم کدو ماکلاسیکن کدوما غفانتزی ولی خوب بنا به احساسی که داشتم جداشون کردم من هم از دوستای خوبم میراد٬افسانه٬شقایق٬ع.ر.ش٬ ناشناس ٬شاهرخ٬ بهار٬ دریا٬و دختر عموی گلم سودی و خودم دعوت می کنم که آرزو های کلاسیک و فانتزیشون رو همونجوری که آقا مهدی توضیح دادن بنویسن مرسی
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد . جمعيت زياد جمع شدند . قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشهاي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديدهاند. مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت . ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست . مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام ميتپيد اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكههايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستي جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشههايي دندانه دندانه درآن ديده ميشد.
در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكهاي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود ميگفتند كه چطور او ادعا ميكند كه زيباترين قلب را دارد؟ مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي ميكني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن ؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است .
پير مرد گفت : درست است . قلب تو سالم به نظر ميرسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نميكنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او دادهام، من بخشي از قلبم را جدا كردهام و به او بخشيدهام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكهي بخشيده شده قرار دادهام؛ اما چون اين دو عين هم نبودهاند گوشههايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيدهام اما آنها چيزي از قلبشان را به من ندادهاند، اينها همين شيارهاي عميق هستند . گرچه دردآور هستند اما يادآور عشقي هستند كه داشتهام . اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعهاي كه من در انتظارش بودهام پركنند، پس حالا ميبيني كه زيبايي واقعي چيست ؟ مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونههايش سرازير ميشد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعهاي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشهاي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت .
مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود .
بگذر ز من ای آشنا چون از تو من دیگر گذشتم دیگر تو هم بیگانه شو چون دیگران با سر گذشتم می خواهم عشقت در دل بمیرد می خواهم دیگر در سر یادت پایان بگیرد باور کن بعد از تو دیگری جایت را در قلبم نمی گیرد هر عشقی می میرد خاموشی می گیرد عشق تو نمی میرد باورکن بعد از تو دیگری در قلبم جایت را نمی گیرد
رهی جز کعبه و بتخانه می پویم چو میبینم گروهی بت پرست اینجا و مشتی خود پرست آنجا مولوی
الان ساعت دقیقا ۳ بامداد (همون شب خودمون)هست
من کف کردم بد جوری خواستم یکی از شعرای خودمو بذارم گفتم آدم یه کم الکی حرف بزنه چیزی نیمیشه که نه؟؟ یه چیزی واسم سوال شده :شما که وبلاگ من رو می خونید چند نفرتون فکر می کنید من عاشقم یا با عاشقا زیاد رفت و آمد دارم؟؟ کلا" شعرای من عشقولانه است؟؟ من تا حالا عاشق نشدم فقط بعضی از آدمای اطرافم رو خییییلی دوست دارم که از یکیشون نا امید شدم و تصمیم گرفتم دیگه زیاد تحویلش نگیرم مثل خودش(دختر فکر بد نکنین قابل توجه دخترا٬ فامیل هم هست) خوب سوال ها مو جواب بدین مرسی دیگه جونم واستون بگه که دوستای نزدیکم بهم کادوی ولن دادن ولی من هنوز کادو ندادم ولی میدم یعنی آماده است فقط هنوز قاب نداره خوب چرا دعوا می کنی کف کردم دارم باهاتون صحبت می کنم کفم بخوابه خوبببببب دیگه صحبت نمی کنم
|
About![]()
برای بودنم نیازی به فریاد زدن نیست
Home
|